بر تن یاس سپید سفره
جای قلاب کمـــر می سوزد
لب فریاد مرا می دوزد
سیر سیرم سیــر ، از مشت و لگد
برده داران حقیر مرگ بو
بر سر بازار عاشق می کشند
خواب مخمل را بر هم می زنند
این کنیزکان خواهر من اند ...
من زن ایـــرانی ، اهل خود ویرانی
آینه ی دق کرده ، بس که هق هق کرده
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر